X
تبلیغات
خلوت دل

خلوت دل

سلام به همه. من می خوام تو این وبلاگ مطالب قشنگ بزارم.

اخرین آپ

سلام بچه ها.

امیدوارم حال همتون خوب باشه.

به قول معروف هر اومدنی یه رفتنی داره.

مثل این که من باید خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می کردم برم.

تو این مدت به این جا خیلی عادت کرده بودم.

می دونم دلم واسه این جا خیلی تنگ میشه.

مجبورم برم. این وبلاگ رو خیلی دوست داشتم. خیلی.

تعطیلش می کنم ولی حذفش نمی کنم.

بهتون قول میدم که دوباره راش بندازم ولی این برگشت

ممکنه چند سال دیگه باشه.

دلم واسه همتون تنگ میشه.

امیدوارم روزی که بر می گردم منو یادتون باشه.

امیدوارم همتون رو دوباره ببینم تو این دنیای مجازی.

این روزا دلم خیلی گرفته. دوستون دارم.

خداحافظ.....

+ نوشته شده در  جمعه 1389/11/08ساعت 7:34 PM  توسط شقایق  | 

و شاید اگر روزی سراغم را بگیری

عکسم را در صفحه ی سفرکرده ها ببینی

و شاید روزی کودکی گستاخ و باهوش

عکس سفر بی بازگشتم را از روی

 دیوار سیمانی کوچه تان بکند و برود...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/03ساعت 4:6 PM  توسط شقایق  | 

غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق

یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق

بی صـدا میشکنه بغضـش روی سـنـگ قبـر دلدار

اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار

زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی

رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی

آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاکو

اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاکو

تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود

دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود

تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری

تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری

پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی

تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی

داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن

رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون

تو سـفر کردی به خـورشـید ، رفتی اونور دقایق

منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق

نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه

تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه

عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک

گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک

نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش

شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش

و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره

پا کشـیـد از آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره

اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم

بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم

ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد

روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد

بـه خـدا نـمــیـری از یاد ...

                      **************************

یکی بود یکی نبود، زیر سقف کبود

یه غریب آشنا دل و جونمو روبود،

 اینجوری نگام نکن گل یاس مهربون،

اون غریبه خودتی همیشه با من بمون...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/10/25ساعت 5:36 PM  توسط شقایق  | 

همیشه دور بودن به معنای فراموشی نیست

گاهی فرصتی است برای

دلتنگ شدن...

 

بار خدایا

از عشق امروزمان برای فرداهایمان چیزی باقی بگذار

به اندازه ی یک خاطره

به اندازه ی یک نگاه

به اندازه ی یک لبخند

تا یادمان نرود روزی عاشق هم بودیم...

+ نوشته شده در  شنبه 1389/10/18ساعت 12:5 PM  توسط شقایق  | 


قلب من در هر زمان خواهان توست

این دو چشم عاشقم مهمان توست

گرچه لبریز از غمی درمانده ای

این نگاهم در پی درمان توست

در میان ظلمت شبهای غم

چلچراغ قلب من چشمان توست

در کنارم لحظه ای آسوده باش

همدم دستان من دستان توست...

 

                              ***************************

شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست

این شقایق با نگاهی سرد پرپر میشود...

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/10/12ساعت 12:25 PM  توسط شقایق  | 

ذلم خیلی تنگه...

دلم برای کسی تنگ است که

 قلب من برای داشتنش عمرها صبر میکند

 دلم برای کسی تنگ است که

  گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت میکشد.

دلم برای کسی تنگ است که

 تنهاییش تنهایی من است.

دلم برای کسی تنگ است که

چشمانم چشمانش را می طلبد.

دلم برای کسی تنگ است که

دلتنگ دلتنگیهایم است...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/10/05ساعت 11:35 AM  توسط شقایق  | 

خیلی دلم گرفته

آدمک آخر دنیاست بخند ،

 آدمک مرگ همین جاست بخند ،

 دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند ،

آدمک خر نشوی گریه کنی

 کل دنیا سراب است بخند ،

 آن خدایی که بزرگش خواندی

 به خدا مثل من تو تنهاست بخند...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/10/02ساعت 2:27 PM  توسط شقایق  | 

تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت ؟  

 تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت

تا به کی با ضربه های درد باید رام شد  

   یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد

بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار   

 خسته از این زندگی با غصه های بی شمار . . .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/08/10ساعت 10:1 PM  توسط شقایق  | 

برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست.

لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا

گلویش را با آن بشکافی

پرهایش را بزن........

خاطره ی پریدن با او کاری می کند

که خودش را به اعماق دره پرتاب کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/07/25ساعت 5:8 PM  توسط شقایق  | 

طولانیه ولی خیلی قشنگه

  هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم.

در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق

بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک

کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت.

ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد

 به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي
مي‌شد

برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش

را در آن چپانده بود.

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته
 مي‌کشيد،

 نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش...

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم.

بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است.

روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم،

 ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد.

 به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي

 نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم،

به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل

پرسيد: کدام وضع؟

بهت زده شدم.

 همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:

همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!


ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:


تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟


گفتم: نه !


گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟

گفتم: نه !


گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟


گفتم: نه !


گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟

گفتم نه

گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟


گفتم: نه !

گفت: اصلا عاشق بودي؟

گفتم: نه


گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟


گفتم: نه !


گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟


با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!!

ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....

حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم.

به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود.

 ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت.

 جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟


جواب دادم: نه !


ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

لحظه ها ...

هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و يا ديوانگي بگذراني،
 
 از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نميگردد

زندگي كوتاه است،
 
قواعد را بشكن،
 
سريع فراموش كن،
 
به آرامي ببوس،
 
واقعاً عاشق باش،
 
 بدون محدوديت بخند،
 
 و هيچ چيزي كه باعث خنده ات ميگردد را رد نكن...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/07/12ساعت 12:19 PM  توسط شقایق  | 

خدایا کفر نمی گویم

پریشانم

چه می خواهی تو از جانم؟

مرا بی ان که خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا!

اگر روزی ز عرش خود به زیر ایی لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی

و شب اهسته و خسته تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز ایی

زمین و اسمان را کفر می گویی نمی گویی؟

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان تنت در سایه ی دیوار بگشایی

لبت را بر کاسه ی مسی قیر اندود  بگذاری

و قدری ان طرف تر عمارت های مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این سو و ان سو در روان باشد

زمین و اسمان را کفر می گویی نمی گویی؟

خداوندا!

اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه ی خلقت

از این بودن از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خدواندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد ان کس که انسان است و از

احساس سرشار است...

                                                             دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/08ساعت 6:34 PM  توسط شقایق  | 

http://jametajali.persiangig.com/gafas.jpg

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه،

سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف

ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون

کنم.

زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد،

این واقعا لطف شماست .

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و

آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟"

و او به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این

 چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد.

همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که

بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.

نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"

***



چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و

بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن

پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از

خستگی روی پا بند نبود.

او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم

 نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ،

 زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.



وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع

شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: "شما هیچ بدهی به من

ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به

من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعا می

خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.

نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".


همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه

 به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت:

"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه..."

 

به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکی به ما کمک

ميکنه و قول بديم كه

نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/01ساعت 5:47 PM  توسط شقایق  | 

پروفسور فلسفه با بسته  سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد


و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان   خود روی میز گذاشت.


وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت


  و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.


سپس  از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟


و همه دانشجویان موافقت کردند.


سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت


و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد.


سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ 


سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟


و باز همگی موافقت کردند.


بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛


و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند.


او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".


بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت


و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد.


"در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!"


همه دانشجویان خندیدند.


در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت:


" حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست،


 توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند


خدایتان


خانواده تان


 فرزندانتان


سلامتیتان


دوستانتان


 و مهمترین علایقتان


چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.



اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند


مثل کارتان،


خانه تان


و ماشينتان.


ماسه ها هم سایر چیزها هستند


مسایل خیلی ساده."


پروفسور ادامه داد:


"اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید،


دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه،


درست عین زندگیتان.


اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین،


دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه.


به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین،


با فرزندانتان بازی کنین،


زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین.


با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید


و با اونها خوش بگذرونین.


 

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست.


همیشه در دسترس باشین.

.....


اول مواظب توپ های گلف باشین،


چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین.


بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."


یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟


پروفسور لبخند زد و گفت:


" خوشحالم که پرسیدی.


این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، 


همیشه در زندگي شلوغ هم ، جائي برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "


حالا با من یک قهوه میخوری؟

http://abookwithoutacover.files.wordpress.com/2008/11/coffee_morning.jpg
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/30ساعت 11:47 AM  توسط شقایق  | 

هیچ وقت ارزو نکن که تو دنیا

جای کس دیگه ای باشی

چون اگر ارزوت براورده بشه

جای خودت تو دنیا خیلی خالیه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/30ساعت 11:40 AM  توسط شقایق  | 

من نمی دانم که چرا می گویند:

اسب حیوان نجیبی است. کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست.

واژه باید خود باد  واژه باید خود باران باشد.

چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت.

                                                               سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه 1389/06/27ساعت 5:0 PM  توسط شقایق  | 

زندگی شستن یک بشقاب است.

زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است.

زندگی "مجذور" اینه است.

زندگی گل به "توان" ابدیت

زندگی "ضرب" زمین در ضربان دل ما

زندگی "هندسه" ی ساده و یکسان نفس هاست.

هر کجا هستم باشم

اسمان مال من است.

پنجره  فکر  هوا  عشق  زمین مال من است.

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟

                                                               سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه 1389/06/27ساعت 4:47 PM  توسط شقایق  | 

چیز ها دیدم در روی زمین:

کودکی دیدم ماه را بو می کرد

قفسی بی در دیدم که در ان روشنی پرپر می زد

نردبانی که از ان عشق بالا می رفت به بام ملکوت

من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید

ظهر در سفره ی انان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود

کاسه ی داغ محبت بود...

من گدایی دیدم در به در می رفت اواز چکاوک می خواست

و سپوری که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز.

بره ای را دیدم بادبادک می خورد

من الاغی دیدم ینجه را می فهمید

در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر

شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما.

                                                                                    سهراب سپهری

+ نوشته شده در  جمعه 1389/06/26ساعت 5:18 PM  توسط شقایق  | 

با توام ای سهراب ...

یادته گفتی بهم تا شقایق زنده است زندگی باید کرد...
نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد...

 دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد ....

 


 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/23ساعت 7:30 AM  توسط شقایق  | 

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/23ساعت 7:26 AM  توسط شقایق  | 

هروقت دل کسی رو شکستی

روی دیوار میخی بکوب

تا ببینی چقدر دل شکستی

هروقت دلشان را به دست اوردی

میخی را از روی دیوار بکن

تا ببینی چقدر دل به دست اوردی

اما چه فایده...؟؟

که جای میخ ها بر روی دیوار می ماند

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/06/21ساعت 5:3 PM  توسط شقایق  | 

سهراب گفتی چشم ها را باید شست. شستم.

ولی....

گفتی جور دیگر باید دید. دیدم.

ولی...

گفتی زیر باران باید رفت. رفتم.

ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را دید

نه نگاه دیگرم را. هیچ کدام را ندید.

فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت

دیوانه ی باران زده...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/06/18ساعت 9:44 AM  توسط شقایق  | 

سلام.

بچه ها دیگه عکس نمیزارم. دیگه وبلاگ برگرده سر موضوع اصلیش

که همون متن های قشنگه.

اخه دیگه داره میشه سفرنامه! :)

دیگه کم کم هم داره مدارس شروع میشه.

دیگه اون موقع نمی تونم مثل الان بیام. :(

وای دیگه از این به بعد متن میزارم اخه خیلی دارم حرف می زنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/06/18ساعت 6:34 AM  توسط شقایق  | 

سلام.

روز نبودم رفته بودیم یه جزیره به اسم philip island.

خیلی قشنگ بود. توی یه پارک هم رفتیم به کانگورو ها غذا دادیم.

خیلی خوشگل بودن.

این هم یه شهر قدیمیه به اسم ballarat که توش طلا پیدا می کردن.

اون جا به سبک قدیم لباس پوشیدن مثل این بچه ها که لباس های

قدیمی پوشیدن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/17ساعت 10:39 AM  توسط شقایق  | 

سلام.

به جای 17 شهریور دیروز عمه ام اینا این جا واسم تولد گرفتن.

یه رستوران سوییسی المانی بود.

اسمم رو هم صاحب رستوران صدا کرد و گفت که تولدمه و

از ایران هستم. :d

طفلک تلفظ اسمم واسش سخت بود.

خیلی خوش گذشت.

امروز هم این جا روز پدره.

بابام خوش به حالش شد امسال 2 بار کادو گرفت. :))

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/06/14ساعت 8:42 AM  توسط شقایق  | 

این هم عکس از یه نوع حیوون بین گرگ و سگ به اسم dingo توی healesville sanctuary.

این هم عکس یه کوالای مامانی. اینا 22 ساعت در روز می خوابن.

بین همشون فقط این بیدار بود. شانس اوردیم.

اینم کانگورو که مثل کوالا ها خیلی تنبلن.

عکس 2 تا پلیکان

این هم rosella که اومده رو دستم تخمه ی افتابگردان می خورن.

رو سرم هم نشستن. یکیشون هم نوکشو کرد تو دهنم. :))

+ نوشته شده در  شنبه 1389/06/13ساعت 6:35 AM  توسط شقایق  | 

سلام. این هم عکس از یه اکواریوم که این ماهیه انگار داره می خنده.

اینم غواص که رفته به ماهی ها غذا بده.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/06/13ساعت 6:3 AM  توسط شقایق  | 

  این هم چند تا عکس از یه باغ خیلی بزرگ و قشنگ به اسم botanic garden.

اینم یه کندوی عسل تو botanic garden

خیلی قشنگه. خیلی کیف کردم.

خلاصه ببخشید اگه عکسا رو بد گرفتم خب عکاس که نیستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/06/11ساعت 7:50 AM  توسط شقایق  | 

سلام. دیروز رفتیم ساحل اقیانوس منجمد جنوبی.

واقعا قشنگ بود. اینو هم واسه شما نوشتم.

اگه نمی تونید بخونید اینو نوشتم:

                             خلوت دل

                   www.delvazhe.blogfa.com

                       بچه ها دوستون دارم...

                             shaghayegh

این هم اقیانوس منجمد جنوبیه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/09ساعت 12:0 PM  توسط شقایق  | 

سلام.

این عکسایی که میزارم همه توسط خودم گرفته شده و اختصاصی واسه شما.

این عکس از چشمه ی ارزوها که توی apollo bay هست.

میرن ارزو میکنن سکه میندازن توش. (در واقع همون حوض حافظیه ی خودمون!)


اینم یه عکس از طوطی های قرمز که اسمشون rosella هست. اینا هم تو apollo bay هستن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/08ساعت 5:6 PM  توسط شقایق  | 

سلام.

واااااااااااااااااااااااااااااااااای.

قبول شدم. جانمی جان.

مرحله 2 هم قبول شدم. تیزهوشان رو میگم.

واااااااااااااااااااای. هوراااااااااااااااااااااااا. دوستون دارم.

امروز خاله ام خبر داد.

قربون دوستامم برم که سریع خبر دادن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/06/07ساعت 3:3 PM  توسط شقایق  |